عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
56
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
و عتبه همان سخن گفتند كه اخنس گفت . اما ديگران فرمان نبردند ، و صفها راست كردند ، و در جنگ پيوستند ، و رب العالمين مدد فريشتگان فرستاد ، چنان كه شرح آن رفت . پس عتبه و شيبه و وليد مغيره بيرون آمدند و مبارز خواستند ، گفتند : يا محمد مبارز فرست تا حقّ از باطل جدا شود . سه مرد انصارى بيرون شدند و نسب خويش خواندند ، ايشان گفتند شما كفؤ ما نباشيد ما كفؤ خويش خواهيم . رسول خدا على ص را و حمزه را و ابو عبيده را فرستاد . حمزه با عتبه در آويخت و على با شيبه و بو عبيده با وليد همى آويخت ، تا ضربتهاى بسيار ميان ايشان خطا شد . عمرو بن الجموح مشتى خرما در دست داشت ، گفت : هر چند گرسنهام اين خرما نخواهم خورد ، بينداخت و برفت و حرب همىكرد . اين عمرو ، بو جهل را ضربتى زد و دستش بياويخت ، پسرش عكرمه از پس در آمد شمشير بزد بر دست عمرو و دستش در آويخت ، وى پاى بر آن دست نهاد و قوّت كرد تا آن دست از خود جدا كند ، و هم چنان حرب ميكرد تا بو جهل بيفتاد . عبد اللَّه مسعود در آمد و پاى بر گردن وى نهاد ، بو جهل گفت : - يا رويعى الغنم لقد ارتقيت مرتقى عظيماً . عبد اللَّه گفت : - اللَّه احلّنى عليه ، آن گه سرش از تن جدا كرد ، و نزديك رسول آورد . مسلمانان بدان شاد شدند و دو مرد عرب بر سر كوه ايستاده بودند تا هر گروه كه نصرت يابند با ايشان يار شوند ، پارهء ميغ در هوا بر ايشان بگذشت ، ازان ميغ روشنايى آتش ديدند ، و آواز زنجير شنيدند . يكى را زهره پارهپاره شد و آن ديگر مسلمان شد ، و قصه با رسول خدا بگفت . رسول از جبرئيل پرسيد ، گفت : آن آتش از حرارة من بود كه فريشتگان را همىراندم و زنجير آورده بوديم از بهر كفار و بيم دادن ايشان ، آن گه كار بجايى رسيد كه هفتاد تن از بزرگان قريش كشته شدند ، و هفتاد تن را اسير گرفتند ، و هفتاد تن را مجروح كردند . و مسلمانان را نصرت بود ، و اين نصرت بتأييد حق بود ، و قضاء اللَّه بود ، و خواست وى ، كارى در ازل رانده و حكمى كرده و علم وى در آن رفته . اينست كه رب العالمين گفت : لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ